تبليغاتX
بار دیگر مردی که دوست می داشتم

بار دیگر مردی که دوست می داشتم

وداع با نادر

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 0:25  توسط یک عاشقانه ی آرام  

نه برای نادر ابراهیمی

برای خودم – نه نادر !

 

 

یک سال گذشت

غم ولی لحظه ای هم فرو ننشست

 

گفته بودی (فردا شکل امروز نیست)

فرداهای ما ولی خالی از غصّه های امروز نیست !

 

(یک عاشقانه ای آرام) نوشتی برای خود

ما را واگذاشتی تنها ، برای پوسیدن در ردای خود!

 

(خانه ای برای شب) ساختی

ما را با روز به جان هم انداختی !

 

(قلب کوچکم را به چه کسی هدیه بدهم ؟)

قلبی که نیست – اگرهست بگذار به سکته بدهم !

 

(مامان من چرا بزرگ نمی شوم؟)

(پدر چرا توی خانه مانده است؟)

چه کسی فردای مرا دزدیده است؟!

آخر بابا چرا درمانده است ؟

 

برخیز و (برادرت را صدا کن)

برای بیداری ِ مردمت کمی دعا کن !

 

(من راه خانه ام را گم کرده ام)

خوش بحالت – من خدایم را گم کرده ام !

 

(دور از خانه) در پی اصالتم

فرو رفته در شرمساری و خجالتم

 

(دور ایران در شش ساعت)

ایران امروز را می توان پیمود دریک ساعت !

 

(بامن بخوان تا یاد بگیری)

دیگر برای وطن نباید بمیری !

 

(کلاغ ها) بی غروب هم زنده اند

سینه سرخان بیش از این غم دیده اند

 

بعد از تو (صدای صحرا) را چه کسی شنید؟

(درخت قصّه ، قمری های قصّه) راچرادیگر کسی ندید؟!

 

(صدای صحرا) اصلاً کجاست ؟!

کاکولی ، زیر آتش صیاد هاست !

 

(بزی که گم شد)

روی آتش ِ بره گرگ ها، سرخ شد !

 

رفتی و (آرش در قلمرو تردید) ماند

برای وطن دیگر کسی عاشقانه های سنگین نخواند

 

 

(بار دیگر ، شهری که دوست می داشتم)

غارت شد به دست آنانی که دوست می پنداشتم!

 

(در سرزمین کوچک من)

غیر از این رشد نکرد، غصّه و اندوه و علف غم

 

(آخرین عادل غرب)  کجاست ؟

خورشید گرفتار بی فرجامی ِ سایه هاست !

 

(روزی که فریادم را همسایه ها شنیدند)

آنروز زبان حقیقت گویی را از بیخ بردیدند !

 

(آنشب که تا سحر) ناله کردم

هیچکس نفهمید که از عشق نیست ناله دردم !

 

(دیدار با آرزو) منجر شد به دستبند

کینه پررنگ شد ، عشق ، کمرنگ !

 

(مکان های عمومی) جای خوبی نیست

از نگاه تا دل دزدی ، راه دوری نیست !

 

((آتش بدون دود) نمی شود ، جوان بدون گناه)

پیر به دنیا آمدیم ، می رویم از این دنیا بی گناه !

 

وقتی (بر جاده های آبی ِ سرخ) پای گذاشتیم

فهمیدیم غیرت را در جایی از گذشته جای گذاشتیم

 

راستی! (جای او خالی)

(پهلوان ِ پهلوانان ، پوریای ولی)

 

(باران ، آفتاب و قصّه ی کاشی)

(سفرهای دور و دراز هامی و کامی)

 

(مثل پولاد باش پسرم ، مثل پولاد)

محکم و استوار ، زلال و ناب 

 

(سحرگاهان همافرها اعدام می شوند)

می دانی که ، همیشه خوب ها اخراج می شوند!

 

(حکایت آن اژدها) ما را بیدارتر کرد

(چهل نامه ی کوتاه به همسرم) ما را سیراب تر کرد !

 

(اجازه هست آقای برشت؟)

که از (انسان ، جنایت و احتمال) هم چیزی نوشت ؟!

 

(وسعت معنای انتظار)

از عشق به اینور، بی قرارم ، بی قرار!!!

 

(در حد توانستن) نوشتم ای خوب

تا عاشقانه ای دیگر ترا..   بدرود

                                  بدرود ...


 

                                                                       16/3/1388

                                          (ولی نادر! هزاران هزار سال هم که بگذرد تو باز نادری)

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 19:53  توسط یک عاشقانه ی آرام   | 

تفاوت عشق و دوست داشتن از دیدگاه نادر ابراهیمی

 

تفاوت عشق و دوست داشتن از دیدگاه نادر ابراهیمی

 

 ***

 

از عشق سخن باید گفت ، همیشه از عشق سخن باید گفت .

 

عشق در لحظه پدید می آید ، دوست داشتن در امتداد زمان . این اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است .

 

عشق ، معیارها را در هم می ریزد ؛ دوست داشتن بر پایه ی معیارها بنا می شود .

عشق ناگهان و ناخواسته شعله می کشد ، دوست داشتن از شناختن و خواستن سرچشمه می گیرد .

عشق ، قانون نمی شناسد ، دوست داشتن اوج ِ احترام به مجموعه ای از قوانین عاطفی ست .

عشق ، فوران می کند – چون آتشفشان ، و شره می کند – چون آبشاری عظیم ؛ دوست داشتن ، جاری می

          شود – چون رودخانه ای بر بستری با شیب نرم .

عشق ، ویران کردن ِ خویشتن است ؛ دوست داشتن ، ساختنی عظیم .

عشق ، دق الباب نمی کند ، مودب نیست ، درویش نیست ، حسابگر نیست ، سربزیر نیست ، مطیع نیست ...

عشق ، دیوار را باور نمی کند ، مرگ را باور نمی کند ...

عشق در وهله ی پیدایی ، دوست داشتن را نفی می کند ، نادیده می گیرد ، پس می زند ، له می کند و می

        گذرد. دوست داشتن نیز ، ناگزیر ، در امتداد زمان ، عشق را دود می کند ، به آسمان می فرستد، و

        چون خاطره ای حرام ، فرشته ی مهربانی بر آن می گمارد .

عشق ، سحر است ؛ دوست داشتن ، باطل السحر، عشق و دوست داشتن از پی هم می آیند ؛ اما هرگز در  

       یک خانه منزل نمی کنند .

عشق ، انقلاب است ؛ دوست داشتن ، اصلاح .

میان عشق و دوست داشتن ، هیچ نقطه ی مشترکی نیست . از دوست داشتن به عشق می توان رسید ؛ و از عشق به دوست داشتن ؛ اما به هر حال این حرکت از خود به خود نیست ؛ از نوعی به نوعی ست ، از خمیره ای به خمیره ای ...

و فاصله ای ست ابدی میان عشق و دوست داشتن ، که برای پیمودن این فاصله ، یا باید پرید ، یا باید فروچکید ...

                                                    ( آتش بدون دود – گالان و سولماز – جلد اول )

  

دوست داشتن خوب است ، عشق اما ، عالی است .

دوست داشتن آرامش است ، عشق غوغاست .

دوست داشتن دریاست . عشق ، آتشفشان ِ زنده ی روح .

بی عشق ، جهان قبرستانی ست همه ی قبر هایش خالی ِ خالی ؛ باغی ، بوته هایش ، درخت هایش همه خشکیده و پژمرده .

بی عشق ، چشه بی آب است . قلب ، بدون ِ راز .

بازگردیم به سوی عاشقانه زیستن ، اما عشق را همه میل تن به تن ندیدن .

از نگاه به نگاه ، رد پای عشق را بهتر از هر کجای دیگر می توان یافت ؛ از ضربه های آهنگرانه ای که بر سندان قلب می کوبند ...

                                      ( آتش بدون دود – واقعیت های پر خون – جلد چهارم )

 

                                                                    Type By : Payam Khalajjj

+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 0:21  توسط یک عاشقانه ی آرام   | 

از نادر به نادر

 

شما ای کسانی که مرا پذیرفتید و راه مرا ! بدانید که بر پیشانی ِ بلند این راه ، با نور آفتاب نوشته شده است :

                               هر کس که عشق به وطن ندارد ،

                               قلبش از ایمان خالی ِ خالی ست ،

                               روحش زنجیری ِ دائم دنائت است ...

                                                    ( بر جاده های ِ آبی ِ سرخ )

 

مردی در تبعید ابدی

 

بزرگان ، دشوار زندگی می کنند ، آسان می میرند ...

هیچ پایانی به راستی پایان نیست ، در هر سرانجام ، مفهوم یک آغاز نهفته است .

 

اما هر منطقی ، هر قدر هم که قدرت توجیه داشته باشد ، قدرت از میان بردن اندوه بازمانده از یک فاجعه را ندارد . ( آتش بدون دود ، جلد اول )

 

 

در میان خیلی از دشمنان ِ بد کینه ، تنهایم مگذار ، ای بزرگ !

در شب های بلند و سرد زمستان ِ صحرا ، تنهایم مگذار ، خوبترین !

کنار گله ، میان تنگه ، درون سنگر ، لب چاه آب

تا زمانی که به خاطر دردمندان می جنگم ، تنهایم مگذار ،  نادر عزیز! ای پاکترین!

 

خبر پرواز سرخت به آسمان ها ، و فتح ِ آبی ها را دیروز ( 16 خرداد 1387) ، شنیدم .. و بر خلاف میل تو ، از فرط ناراحتی ، همچون درمانده ای – سخت گریستم ... و میان گریه باز از تو سُرودم ...

 

نمی خواهم بگویم که وقتی لابلای دلتنگی گم شدم ، تا چه نهایت زجر کشیدم ..

اینبار ، از تو به تو می نویسم ... این را نمی دانم که این کار من اشتباه است یا نه ... فقط می دانم برای خالی شدن ، باید بنویسم ... بنویسم ... بنویسم ...

 

حقیقتی بزرگ تر از مرگ وجود ندارد . ( آتش بدون دود – جلد اول )

 این را تو گفتی ولی واقعاً حقیقت این است که من می گویم !

                                    مرگ ِ بزرگان – حقیقت ندارد !

نمی خواستم و نمی خواهم روی حرفت ، حرف بیاورم ؛ چون هیچ وقت به گفته هایت حتی اندکی هم شک نکردم .. پس نظر شخصی ام را بار دگر تکرار می کنم :

حقیقت این است که مرگ ِ بزرگان هیچگاه نمی تواند حقیقت داشته باشد !

 

ترکمن می گوید : به فکر آنها باش که زنده اند و دردی دارند ؛ به فکر آنها نباش که مرده اند و هیچ دردی هم ندارند ... ( آتش بدون دود – جلد اول )

 

گرچه تو نمی میری و این واقعیتی ست از روز روشن تر ...  

می دانی ! من به فکر تو نیستم چون دیگر دردی نداری .. من فقط نگران قلب هواداران تو ام ... همان هایی که غم این فاجعه ی عظیم را باید تا آخر عمر به دوش کشند ... من نگران جامعه ی تو ام ... همان جامعه ای که تو نگرانش بودی ...

 

تو موج دریایی ، نادر عزیز

صدای صحرایی ، نادر عزیز !

دشمن ِدشمن ، رفیق ِ دوست

با همه ای ، تنهایی ، نادر – نادر عزیز !

 

نادر !

غم آنقدر سنگین است که تنهایی ، چگونه تحملش کنم ؟ ( آتش بدون دود – جلد دوم )

 

خوب ِ همیشه ، نادر عزیز ! ما می دانیم – ما خوب می دانیم ..

مرگ که مساله ای نیست ، خوب مردن مساله ی ماست .

تمام شدن مساله ای نیست . چگونه تمام شدن مساله ی ماست . ( آتش بدون دود – جلد هفتم )

 

ولی من نمی توانم رفتنت را باور کنم هر چند که می دانم هنگام رفتن ، همه ی خوبی ها با تو بوده اند و خوب مردن واقعاَ که نعمتی ست !

 

از دیشب تا حالا گریه امانم را بریده است ولی :

گریستن ، غم بزرگ را کوچک نمی کند .

 

احساس پیری می کنم ..

با شنیدن این خبر .. احساس پیری می کنم ...

یادت هست – خودت گفتی :

این درد است که مرد را مرد می کند . جوان را پیر . ماه و سال که کاره ای نیستند ...

من نمی خواهم مرد شوم – این درد مرا خانه خراب می کند !

و من اکنون در اوج جوانی – چه بد – احساس پیری می کنم ...

 

دیروز بود ، آری دیروز صبح بود که آخرین صفحه ی کتاب ( مردی در تبعید ابدی ) را چندین بار با وسواس همیشگی خواندم و مثل همیشه از نوشته های  نابت ، نسخه برداری کردم ...

اینگونه نوشته بودی :

 

                           می رویم تا بساط آوارگی مان را جای دیگری بگسترانیم ...

                           و دل زندانی مان را به زندانی نو عادت دهیم ...

                           و روح تبعیدی مان را در تبعید گاه ِ تازه ای سرگرم کنیم ...

 

و شب ِ همان روز .. واقعاً رفتی – عجیب است ، ولی چرا من ، چند ساعت قبل از رفتن تو باید به پایان یکی از آثارت برسم و در پایان هم ، به این جملات برخورد کنم ؟!

کم مانده است که خرافاتی شوم !!!

 

مرگ افراد ، مرگ افکار نیست ، و تا اندیشه تلاش به خاطر توده ها وجود دارد ، جای بسی نشاط هست . ( آتش بدون دود – جلد سوم )

نادر عزیز !  واقعاً فکر می کنی بعد از تو ، هنوز جای نشاطی هم برای من و مردم ما خواهد ماند؟!

یکی پس از دیگری می روید – ( و آنها ) ، آنان ِ بد – هنوز کار خود را می کنند و قدر بزرگان را هیچگاه نمی خواهند که بدانند ... وای بر آنها ...

نادر ! ایران دارد خالی می شود از افراد ِ پاک ...

ایران بدون شما ... می پوسد ، می گندد ، می میرد ...

 

نادر ، وای نادر !

مرگ را می شود قبول کرد ؛ اما درد را نمی شود تحمل کرد . ( آتش بدون دود – جلد سوم )

ولی در پاره ای از اوقات مرگ را هم نمی شود قبول کرد و نباید قبول کرد !

 

با این همه درد و دنائتی که بر سر ما سایه افکنده است ، این جمله ی تو باز به قلب دوستداران ات امیدی چندین باره  می دهد :

دردهای سخت و عمیقی در جهان ِ ما وجود دارد ، اما آنچه که بتواند کمر یک انسان مبارز را بشکند ، وجود ندارد. ( آتش بدون دود – جلد سوم )

 

گفتی :

ارزش درد ، هزاران بار بیش از ارزش همدردی ست ...   ( آتش بدون دود – جلد هفتم )

من ولی با کسی همدردی نمی کنم ... قصد من از صحبت کردن با تو ، پیدا کردن دوباره ی خودم است ... همین .

 

خداوندا !

دردم از تحملم بیشتر است رنجم از صبوری ام

روحم ، گنجایش این همه مصیبت را ندارد .

خداوندا !

به دادم برس !

به دادم برس ! ( آتش بدون دود – جلد هفتم )

 

 

و هیچکس مثل تو باور نداشت که :

انسان در خاک می روید چون گیاه و در خاک می میرد . ( بار دیگر ، شهری که دوست می داشتم )

 

و هیچکس مثل تو نمی دانست که :

مرگ ، سخن دیگریست . مرگ ، سخن ساده ای ست . ( بار دیگر ، شهری که دوست می داشتم )

اما واقعا ساده نیست – نادر ؛ مرگ ِ یک عزیز برای بازماندگان – برای عاشقان و ... 

اصلاً سخن ساده ای نیست .

 

نادر !

شرم بر من – شرم بر من ...

برای دیدنت چقدر امروز و فردا کردم ...

مادر همیشه به تکرار به من و برادر می گفت : پس کی به دیدن نادر می روید .. پس کی ؟ می گفتیم : می رویم .. بگذار حال که می خواهیم برویم ، دست پر برویم ... ! بگذار انقدرپاک شده باشیم و سرریز از شعور تا حد اقل لیاقت دیدن و شنیدن ِ این عزیز بزرگوار را داشته باشیم ...

و امروز که من در حال نوشتن این جملات بودم .. مادر پیر و مهربانم به بالای سرم آمد و با بغضی خسته گفت : دیدید ، آنقدر امروز و فردا کردید که دیر شد ..  

حداقل بروید برای مراسم ..

آنگاه ، خستگی ، بغض را در هم کوبید و صدای هق هق مادر به آسمان هفتم رسید و من هاج و واج به نقطه ای خیره شدم ...

شرم بر من – شرم ...

 

نادر – نادر خوب ِ من !

یاد تو هر لحظه با من است ؛ اما یاد ، انسان را بیمار می کند . ( بار دیگر ، شهری که دوست می داشتم )

 

با اینکه از تو آموختم و می دانم :

مرگ ، مساله ای نیست – اگر به درستی زندگی کرده باشی . ( یک عاشقانه ی آرام )

ولی

دست خالی ، در میان خیلی از دشمنان ِ بدکینه ی رذل ، تنها با گفتار درمانی که شفا دادن یک ملت بیمار ، ممکن نیست . ( حکایت آن اژدها )

 

با اینحال نگران نباش ...

همیشه کسی هست که بیدار کند ، که بجنگد ، که یاًس ِ سیاه ، در خانه ی اندیشه را نکوبد . همیشه کسی درون شب جنگل ایستاده است که در تاریکی ها دیده نمی شود . ( غزلداستان های سال بد )

 

نادر !

بیگانه ماندی ، زیرا سخن به تمامی گفتی .

رانده شدی ، زیرا سخنی گفتی که انسان دوستدار شهادت کاغذین ، دوستدار آن نبود . ( غزلداستان های سال بد )

 

مرگ چیست ؟

نادر عزیز مرگ چیست ؟

نکند :

مرگ ، لحظه کامل خستگی ست ( افسانه ی باران )

می دانم ، تو خسته بودی ... تو خسته بودی ... از جهل مردم بد ... از بی مغزی جهان سوم ... و بیشتر خسته شدی وقتی عشق را قدغن اعلام کردند ... و به ( تنهایی ) گریختی – و فکر ما را نکردی که ما تنهایی را دوست نمی داریم ... تو ما را تنها گذاشتی ... چرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ؟

 

(( تنهایی ! ای بی ریایی کامل

   مرا در میان بگیر

   مرا از خلق ابله زمانه ام جدا کن

   مرا از هر چه که جدای از توست جدا کن !)) ( افسانه ی باران )

 

نادر !

من هنوز فرصت فراوان دارم

تا مردم فقیر در گوشه و کنار شهر ریخته اند ، انسان فرصت پاک کردن گناهانش را دارد . ( آرش در قلمرو تردید )

 

چه بسیار غمگینم ... نادر ! نادر خوب و عزیز !

غمگینم ، غمگین چون غروب ، چون آواز غریب ِ رهروی تنها ، چون دیوارهای کاهگلی مخروب ؛ غمگین از زمانه ی خویشم . ( آرش در قلمرو تردید )

 

تو رفتی به بلندی ها – چرا که :

در بلندی ها ، رذالت زندگی نمی کند . ( خانه یی برای شب )

 

یادت هست  – یادت هست که می گفتی :

بی شک ، باید بجز زندگی و مرگ ، راه سومی هم به نقطه ی تازه ای باز کرد .

اینک کشف راه سوم را به نام تو ثبت می کنیم ... تو ای دوستداشتنی ترین – تو ای وارث ِ همه ی  پاکی ها ...

 

نادر! بدون تو ..

(( من ایمانم را به خوب بودن از دست خواهم داد.))

(( من ایمانم را به دوستی از دست خواهم داد.))

(( من ایمانم را به زندگی ...)) (خانه یی برای شب )

 

نادر !

یکی بودن ، بد است . بدبختی ست . ( بر جاده های آبی ِ سرخ )

 

با این همه – هنوز ...

از عشق سخن باید گفت ، همیشه از عشق سخن باید گفت .

و از تو - که عشقی هستی جاودانه –

سخن باید گفت ، همیشه از تو سخن باید گفت .

گرچه :

دردهای بزرگ را ، کلمات تسکین نمی دهند . ( آتش بدون دود – جلد پنجم )

 

خواب ...

تنها خواب ...

بخواب نادر نازنین دیر است .

دود دیدگانت را آزار می دهد .

دیگر نگاه هیچکس بخار پنجره ات را پاک نخواهد کرد ...

چشمان تو چه دارد که به شب بگوید ؟

شب از من خالی ست عزیز بزرگوار ...

شب از من و تصویر پروانه ها خالی ست ...

 

 

زمان ، زمان ِ تنها گریستن است ...

 

                                                   17/3/1387

                                                    از مرد به مرد نوشتم ...

                                                    از زخم به زخم نوشتم ...

                                                    از تو ، به تو نوشتم ...

                                                    سد چشمهایم شکسته است ...

                                                    دو شب است که گریه امانم را بریده است ...

                                                    حقیقت این است – که حقیقت مُرد ...

                                                    آواز ، دیگر هیچ دردی را تسکین نمی دهد ...

                                                    دیدار دوباره ای  در کار نیست ...

                                                    قیامت همین حالاست ...

                                                    قیامت ، همین حالاست ...

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 0:35  توسط یک عاشقانه ی آرام   | 

وداع با نادر ابراهیمی

بار دیگر مردی که دوست می داشتم

 

  وداع با نادر ابراهیمی

بزرگمرد همیشه

 

 

نویسنده نیستم .. پس نمی توانم واژه ها را خوب و جانانه کنار هم بچینم ..

اما باید بنویسم ؛  بغض دارد مرا می کشد !

خدایا !

خدای بد !

چه خوب می گیری و می گریانی !!!

نکند شادی برای ما حرام است ؟

 

این اولین بار نیست که فرشته ی مرگ شکست را می پذیرد ... که نمی تواند بمیراند ... و این شاید نقطه ضعفی ست نه برای عزرائیل – برای خدایش !

و من امشب ، 16 خرداد 1387 ، به هیچ جامعه ای تسلیت نمی گویم ...  تسلیت را وقتی می گویند که کسی بمیرد ...

                 بزرگان که نمی میرند .

 

من امشب نه به جامعه ی روشنفکر تسلیت می گویم و نه هنر و هنرمند ...

و از این خوشحالم که وقتی جسمش هم میان ما بود ، بارها از بزرگی ِ او نوشتم  .. ( نه حال که به ظاهر از میانمان رفته است )

خوشحالم چون مرده پرست نیستم ؛

چون به نرخ روز نان نمی خورم ..

چون دوست داشتن را به خوبی می شناسم ...

و این همه را مدیون او هستم و خواهم بود  ...

و اگر اکنون ، باز می نویسم ، به خاطر شنیدن خبر مرگ بزرگرمرد ِ همیشه نیست ...  که  فقط کوردلان مرگ ِ بزرگان را باور می کنند و بس ...

که فقط بداندیشان تظاهر به عزاداری می کنند ...

انسان می تواند عزادار باشد .. داغدارباشد و سیاه نپوشد – حتی چرا نباید ، بخندد ... به طور حتم ، آنان که بزرگند نمی خواهند که هواداران اسیر اندوه شوند ...

من امشب و هرشب دیگر – تا آخر عمر - عزادارم – آنهم فقط برای اینکه انسانی واقعی .. روشنفکری هدفمند ... دیگر نخواهد توانست که شاهکارهای جدید و بزرگ بیافریند ( چون جسمش دیگر نیست – اما افکار و اندیشه هایش چرا ، هنوز هستند و همچنان ماندگار خواهند ماند ) و این به طور حتم ما هستیم که باید از اندیشه ی او کمک بگیریم برای ساختن فردای ِ خودمان و مملکتمان .. این خواست او هم بود وهست ...

 

من امشب قصد این را ندارم که از نادر بُت بسازم .. من حتی قصد شناساندن او را به کسی ندارم ... چون آنها که باید بشناسند ، می شناسند ...

 

فقط می خواهم خالصانه ، مثل قدیم با او ، در رویاهایم ، درد و دل کنم ..

 

***

 

نادر عزیزم – سلام

قبل از هر چیز بگویم که تو را – تو می نامم .. انسان وقتی عاشق و شیفته ی بزرگی ست ، اورا ایشان و یا شما نمی نامد .. من در حد جنون می پرستمت ، پس نمی گویم شما ..

نادر!

تو خود گفتی که :

یک بار ، یک بار ، و فقط یک بار می توان عاشق شد : عاشق زن ، عاشق مرد ، عاشق اندیشه ، عاشق وطن ، عاشق خدا ، عاشق عشق ... یک بار ، فقط یک بار . بار دوم دیگر خبری از جنس اصل نیست . شوق ِ تصرف ، جای  عشق به انسان را می گیرد ؛ خودنمایی ، جای عشق به وطن را ؛ ریا ، جای ِ عشق به خدا را ... یک بار ، یک بار ، و فقط یک بار . در عشق حرفه ای شدن ممکن نیست – مگر آنکه به بدکارترین ریاکار ِ تن پرست ِ بی اندیشه تبدیل شده باشیم .

 

و من برای اولین بار و آخرین بار- سال ها پیش – عاشق اندیشه ی مردی شدم .. مردی از جنس پاک و اصل خاک ...

عشق را با تو مزه مزه کردم .. با تو دوست داشتن را سرودم .. از بیراهه به راه راست آمدم و دیگر به فساد ذهن نیندیشیدم .. چرا که ذهن ، پر شد از عاشقانه هایت .. پر شد از عطر نوشتار سرخت .. غرق شد در افکار پاکت ...

 

بارها خواندمت .. و با هر بار خواندنت ایمانم به تو مستحکم تر شد .. بارها نوشتمت و با نوشتن از تو – به تازگی ِ بهار رسیدم .. اوج را لذت بردم .. با تو آرامش را جستم .. هدف را دیدم – فردا را شناختم ...

با اینحال تو مال ِ خودت نیستی – چرا که بزرگان مال ِ مردم و کشورشان هستند ...

پس برای اولین بار گله ای می کنم از تو .. و این حق من است !

چرا امروز – چرا در این دهه ی سیاه و عفونت بار باید جسم پاکت ، ما را ترک می کرد ؟

این مرا آزار می دهد ... تو نباید در بحبوحه ی سیاه می رفتی ... تو نباید ... نباید ...

ما – ما ، تازه مرگ کفتار را جشن گرفته بودیم  ... نادر .. تو ، آتش جشنمان را سیاهپوش کردی ...

چرا اینکار را کردی ؟!

نکند شادی برای ما حرام است ؟!

 

از خودم بدم می آید .. بدم می آید .. بدم می آید ... چرا که :

چهارده سال است که چشمه ی اشکم خشک ِ خشک است ؛ چهارده سال است که بی اشک می گریم .. حتی برای مرگ پدر هیچ قطره ای – هرچند ناچیز – به روی گونه هایم نچکید ... نه اینکه ناراحت نباشم ... ولی چرا تو باید چشمه ی اشکم را ، بار دیگر خروشان کنی  ؟ نه اینکه عزیز نباشی – نه نه ... برای اینکه این هدیه ای ست گران بها برای چشم های کم سویم و من نمی خواستم که تو با رفتنت آن را به من بازگردانی ...

وای بر من ... وای بر ما ...

 

 

نادر .. نادر عزیزم ! من سیاست را با تو نشناختم ( گرچه سعی کردم ) ، چرا که مرد این حرف ها نیستم ..

من حتی درد را ؛– چون خود خمیره ی  درد بودم و هستم ..

من ، زندگی را با تو شناختم – زندگی ... زندگی ... زندگی .

من با تو به معنای رسا و والایِ انسان و انسانیت رسیدم ...

من با تو – عشق را – نفس کشیدم ...

با تو برگ را شناختم – خاک را لمس کردم – سرخ را ، فهمیدم ...

نمی دانی نادر -  برای اولین بار است که سعی می کنم غمگین نباشم .. سعی می کنم سیاه نپوشم .. سعی می کنم بخندم و موزیک شاد گوش کنم ... برای اینکه تو خوشحال باشی – برای اینکه دشمنان ِ همیشه ، جشن و سرور برگزار نکنند ، که دیواری مستحکم خراش برداشت ...  من اکنون به احترام تو بلند می خندم ...

نادر عزیزم ! نادر عزیزم !

اما مگر می شود ... مگر می شود از فاجعه ، به نیکی یاد کرد ؟

مگر می شود حتی کمبود جسم تو را حس نکرد !

                              مگر می شود گریه نکرد ... ؟

 

نادر !

این لجن ها حتی اسم پاک ترا ( در اخبار ) به تندی گفتند و سریع گذشتند و در خبرهای بعدی هم به روی خودشان نیاوردند که تو ، آسمان را هم فتح کردی ..  

آنها حسودی کردند که تو .. دل خورشید و ماه را هم بدست آوردی ..

این حقیران نفرت انگیز حق ندارند که اینگونه رفتار کنند ...

اصلا ً به چه جراتی اینگونه ، رفتن بزرگمرد ِ روشن را ، اعلام کردند ؟

 

حقارت سبز ، به وقت گندیدن ، برای دل های سیاهشان !

 

 

 

 

گیجم و گنگ ... نمی دانم ..

چرا اینطور شد ؟

خدایا !

چرا اینطور شد ؟

چرا .......................................................... ؟

 

16/3/87

آنور مرز جنون ...

رفتنت را باور نمی کنم ...

فقط می دانم که اوج تنهایی را – اینک با تمام وجود – حس می کنم ...

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 0:52  توسط یک عاشقانه ی آرام   |