شما ای کسانی که مرا پذیرفتید و راه مرا ! بدانید که بر پیشانی ِ بلند این راه ، با نور آفتاب نوشته شده است :
هر کس که عشق به وطن ندارد ،
قلبش از ایمان خالی ِ خالی ست ،
روحش زنجیری ِ دائم دنائت است ...
( بر جاده های ِ آبی ِ سرخ )
مردی در تبعید ابدی
بزرگان ، دشوار زندگی می کنند ، آسان می میرند ...
هیچ پایانی به راستی پایان نیست ، در هر سرانجام ، مفهوم یک آغاز نهفته است .
اما هر منطقی ، هر قدر هم که قدرت توجیه داشته باشد ، قدرت از میان بردن اندوه بازمانده از یک فاجعه را ندارد . ( آتش بدون دود ، جلد اول )
در میان خیلی از دشمنان ِ بد کینه ، تنهایم مگذار ، ای بزرگ !
در شب های بلند و سرد زمستان ِ صحرا ، تنهایم مگذار ، خوبترین !
کنار گله ، میان تنگه ، درون سنگر ، لب چاه آب
تا زمانی که به خاطر دردمندان می جنگم ، تنهایم مگذار ، نادر عزیز! ای پاکترین!
خبر پرواز سرخت به آسمان ها ، و فتح ِ آبی ها را دیروز ( 16 خرداد 1387) ، شنیدم .. و بر خلاف میل تو ، از فرط ناراحتی ، همچون درمانده ای – سخت گریستم ... و میان گریه باز از تو سُرودم ...
نمی خواهم بگویم که وقتی لابلای دلتنگی گم شدم ، تا چه نهایت زجر کشیدم ..
اینبار ، از تو به تو می نویسم ... این را نمی دانم که این کار من اشتباه است یا نه ... فقط می دانم برای خالی شدن ، باید بنویسم ... بنویسم ... بنویسم ...
حقیقتی بزرگ تر از مرگ وجود ندارد . ( آتش بدون دود – جلد اول )
این را تو گفتی ولی واقعاً حقیقت این است که من می گویم !
مرگ ِ بزرگان – حقیقت ندارد !
نمی خواستم و نمی خواهم روی حرفت ، حرف بیاورم ؛ چون هیچ وقت به گفته هایت حتی اندکی هم شک نکردم .. پس نظر شخصی ام را بار دگر تکرار می کنم :
حقیقت این است که مرگ ِ بزرگان هیچگاه نمی تواند حقیقت داشته باشد !
ترکمن می گوید : به فکر آنها باش که زنده اند و دردی دارند ؛ به فکر آنها نباش که مرده اند و هیچ دردی هم ندارند ... ( آتش بدون دود – جلد اول )
گرچه تو نمی میری و این واقعیتی ست از روز روشن تر ...
می دانی ! من به فکر تو نیستم چون دیگر دردی نداری .. من فقط نگران قلب هواداران تو ام ... همان هایی که غم این فاجعه ی عظیم را باید تا آخر عمر به دوش کشند ... من نگران جامعه ی تو ام ... همان جامعه ای که تو نگرانش بودی ...
تو موج دریایی ، نادر عزیز
صدای صحرایی ، نادر عزیز !
دشمن ِدشمن ، رفیق ِ دوست
با همه ای ، تنهایی ، نادر – نادر عزیز !
نادر !
غم آنقدر سنگین است که تنهایی ، چگونه تحملش کنم ؟ ( آتش بدون دود – جلد دوم )
خوب ِ همیشه ، نادر عزیز ! ما می دانیم – ما خوب می دانیم ..
مرگ که مساله ای نیست ، خوب مردن مساله ی ماست .
تمام شدن مساله ای نیست . چگونه تمام شدن مساله ی ماست . ( آتش بدون دود – جلد هفتم )
ولی من نمی توانم رفتنت را باور کنم هر چند که می دانم هنگام رفتن ، همه ی خوبی ها با تو بوده اند و خوب مردن واقعاَ که نعمتی ست !
از دیشب تا حالا گریه امانم را بریده است ولی :
گریستن ، غم بزرگ را کوچک نمی کند .
احساس پیری می کنم ..
با شنیدن این خبر .. احساس پیری می کنم ...
یادت هست – خودت گفتی :
این درد است که مرد را مرد می کند . جوان را پیر . ماه و سال که کاره ای نیستند ...
من نمی خواهم مرد شوم – این درد مرا خانه خراب می کند !
و من اکنون در اوج جوانی – چه بد – احساس پیری می کنم ...
دیروز بود ، آری دیروز صبح بود که آخرین صفحه ی کتاب ( مردی در تبعید ابدی ) را چندین بار با وسواس همیشگی خواندم و مثل همیشه از نوشته های نابت ، نسخه برداری کردم ...
اینگونه نوشته بودی :
می رویم تا بساط آوارگی مان را جای دیگری بگسترانیم ...
و دل زندانی مان را به زندانی نو عادت دهیم ...
و روح تبعیدی مان را در تبعید گاه ِ تازه ای سرگرم کنیم ...
و شب ِ همان روز .. واقعاً رفتی – عجیب است ، ولی چرا من ، چند ساعت قبل از رفتن تو باید به پایان یکی از آثارت برسم و در پایان هم ، به این جملات برخورد کنم ؟!
کم مانده است که خرافاتی شوم !!!
مرگ افراد ، مرگ افکار نیست ، و تا اندیشه تلاش به خاطر توده ها وجود دارد ، جای بسی نشاط هست . ( آتش بدون دود – جلد سوم )
نادر عزیز ! واقعاً فکر می کنی بعد از تو ، هنوز جای نشاطی هم برای من و مردم ما خواهد ماند؟!
یکی پس از دیگری می روید – ( و آنها ) ، آنان ِ بد – هنوز کار خود را می کنند و قدر بزرگان را هیچگاه نمی خواهند که بدانند ... وای بر آنها ...
نادر ! ایران دارد خالی می شود از افراد ِ پاک ...
ایران بدون شما ... می پوسد ، می گندد ، می میرد ...
نادر ، وای نادر !
مرگ را می شود قبول کرد ؛ اما درد را نمی شود تحمل کرد . ( آتش بدون دود – جلد سوم )
ولی در پاره ای از اوقات مرگ را هم نمی شود قبول کرد و نباید قبول کرد !
با این همه درد و دنائتی که بر سر ما سایه افکنده است ، این جمله ی تو باز به قلب دوستداران ات امیدی چندین باره می دهد :
دردهای سخت و عمیقی در جهان ِ ما وجود دارد ، اما آنچه که بتواند کمر یک انسان مبارز را بشکند ، وجود ندارد. ( آتش بدون دود – جلد سوم )
گفتی :
ارزش درد ، هزاران بار بیش از ارزش همدردی ست ... ( آتش بدون دود – جلد هفتم )
من ولی با کسی همدردی نمی کنم ... قصد من از صحبت کردن با تو ، پیدا کردن دوباره ی خودم است ... همین .
خداوندا !
دردم از تحملم بیشتر است رنجم از صبوری ام
روحم ، گنجایش این همه مصیبت را ندارد .
خداوندا !
به دادم برس !
به دادم برس ! ( آتش بدون دود – جلد هفتم )
و هیچکس مثل تو باور نداشت که :
انسان در خاک می روید چون گیاه و در خاک می میرد . ( بار دیگر ، شهری که دوست می داشتم )
و هیچکس مثل تو نمی دانست که :
مرگ ، سخن دیگریست . مرگ ، سخن ساده ای ست . ( بار دیگر ، شهری که دوست می داشتم )
اما واقعا ساده نیست – نادر ؛ مرگ ِ یک عزیز برای بازماندگان – برای عاشقان و ...
اصلاً سخن ساده ای نیست .
نادر !
شرم بر من – شرم بر من ...
برای دیدنت چقدر امروز و فردا کردم ...
مادر همیشه به تکرار به من و برادر می گفت : پس کی به دیدن نادر می روید .. پس کی ؟ می گفتیم : می رویم .. بگذار حال که می خواهیم برویم ، دست پر برویم ... ! بگذار انقدرپاک شده باشیم و سرریز از شعور تا حد اقل لیاقت دیدن و شنیدن ِ این عزیز بزرگوار را داشته باشیم ...
و امروز که من در حال نوشتن این جملات بودم .. مادر پیر و مهربانم به بالای سرم آمد و با بغضی خسته گفت : دیدید ، آنقدر امروز و فردا کردید که دیر شد ..
حداقل بروید برای مراسم ..
آنگاه ، خستگی ، بغض را در هم کوبید و صدای هق هق مادر به آسمان هفتم رسید و من هاج و واج به نقطه ای خیره شدم ...
شرم بر من – شرم ...
نادر – نادر خوب ِ من !
یاد تو هر لحظه با من است ؛ اما یاد ، انسان را بیمار می کند . ( بار دیگر ، شهری که دوست می داشتم )
با اینکه از تو آموختم و می دانم :
مرگ ، مساله ای نیست – اگر به درستی زندگی کرده باشی . ( یک عاشقانه ی آرام )
ولی
دست خالی ، در میان خیلی از دشمنان ِ بدکینه ی رذل ، تنها با گفتار درمانی که شفا دادن یک ملت بیمار ، ممکن نیست . ( حکایت آن اژدها )
با اینحال نگران نباش ...
همیشه کسی هست که بیدار کند ، که بجنگد ، که یاًس ِ سیاه ، در خانه ی اندیشه را نکوبد . همیشه کسی درون شب جنگل ایستاده است که در تاریکی ها دیده نمی شود . ( غزلداستان های سال بد )
نادر !
بیگانه ماندی ، زیرا سخن به تمامی گفتی .
رانده شدی ، زیرا سخنی گفتی که انسان دوستدار شهادت کاغذین ، دوستدار آن نبود . ( غزلداستان های سال بد )
مرگ چیست ؟
نادر عزیز مرگ چیست ؟
نکند :
مرگ ، لحظه کامل خستگی ست ( افسانه ی باران )
می دانم ، تو خسته بودی ... تو خسته بودی ... از جهل مردم بد ... از بی مغزی جهان سوم ... و بیشتر خسته شدی وقتی عشق را قدغن اعلام کردند ... و به ( تنهایی ) گریختی – و فکر ما را نکردی که ما تنهایی را دوست نمی داریم ... تو ما را تنها گذاشتی ... چرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ؟
(( تنهایی ! ای بی ریایی کامل
مرا در میان بگیر
مرا از خلق ابله زمانه ام جدا کن
مرا از هر چه که جدای از توست جدا کن !)) ( افسانه ی باران )
نادر !
من هنوز فرصت فراوان دارم
تا مردم فقیر در گوشه و کنار شهر ریخته اند ، انسان فرصت پاک کردن گناهانش را دارد . ( آرش در قلمرو تردید )
چه بسیار غمگینم ... نادر ! نادر خوب و عزیز !
غمگینم ، غمگین چون غروب ، چون آواز غریب ِ رهروی تنها ، چون دیوارهای کاهگلی مخروب ؛ غمگین از زمانه ی خویشم . ( آرش در قلمرو تردید )
تو رفتی به بلندی ها – چرا که :
در بلندی ها ، رذالت زندگی نمی کند . ( خانه یی برای شب )
یادت هست – یادت هست که می گفتی :
بی شک ، باید بجز زندگی و مرگ ، راه سومی هم به نقطه ی تازه ای باز کرد .
اینک کشف راه سوم را به نام تو ثبت می کنیم ... تو ای دوستداشتنی ترین – تو ای وارث ِ همه ی پاکی ها ...
نادر! بدون تو ..
(( من ایمانم را به خوب بودن از دست خواهم داد.))
(( من ایمانم را به دوستی از دست خواهم داد.))
(( من ایمانم را به زندگی ...)) (خانه یی برای شب )
نادر !
یکی بودن ، بد است . بدبختی ست . ( بر جاده های آبی ِ سرخ )
با این همه – هنوز ...
از عشق سخن باید گفت ، همیشه از عشق سخن باید گفت .
و از تو - که عشقی هستی جاودانه –
سخن باید گفت ، همیشه از تو سخن باید گفت .
گرچه :
دردهای بزرگ را ، کلمات تسکین نمی دهند . ( آتش بدون دود – جلد پنجم )
خواب ...
تنها خواب ...
بخواب نادر نازنین دیر است .
دود دیدگانت را آزار می دهد .
دیگر نگاه هیچکس بخار پنجره ات را پاک نخواهد کرد ...
چشمان تو چه دارد که به شب بگوید ؟
شب از تو خالی ست عزیز بزرگوار ...
شب از تو و تصویر پروانه ها خالی ست ...
زمان ، زمان ِ تنها گریستن است ...
17/3/1387
از مرد به مرد نوشتم ...
از زخم به زخم نوشتم ...
از تو ، به تو نوشتم ...
سد چشمهایم شکسته است ...
دو شب است که گریه امانم را بریده است ...
حقیقت این است – که حقیقت مُرد ...
آواز ، دیگر هیچ دردی را تسکین نمی دهد ...
دیدار دوباره ای در کار نیست ...
قیامت همین حالاست ...
قیامت ، همین حالاست ...